تبليغاتX
من و خواهرم

من و خواهرم

 

یادم میاد روز افتتاح وبلاگ چه حسی بود انگار داشتیم محفل بزرگی رو پی ریزی میکردیم. اما حالا واقعا بزرگه چون خاطرات ما، افکار ما، احساس ما قراره ثبت بشه و برای همیشه به یادگار بمونه، یادگار از ایامی که خیلی راحت از دستمون میره و حتی ذره ایش رو نمیتونیم نگه داریم.  ولی حالا چقدر قشنگ!انگار که با چنگ و دندون میخوام نگهش دارم که بمونه، بمونه برای روزگاری که از منِ امروز چیزی نمونده.

خب حالا میخوام از روز تو صحبت کنم از روزی که لطف خداوندی شامل حالت شد و زندگی با همه ی قشنگیهاش از طرف مهربون مطلق "خدای ما" به تو هدیه داده شد. اون روز منم مثل تو هدیه گرفتم .. چقدر قشنگ، چقدر زیبا! اولین درخواست من اجابت شده بود. الان که فکر میکنم میبینم احساس غرور میکردم، چقدر با شکوه.

زهرا... یادت باشه!

زندگی یه فرصته

قشنگتر از اون، یه هدیه است

بزرگتر از اون، یه نعمته

حکیمانه تر از اون، امانته

عارفانه تر از اون، محبته

شاعرانه تر از اون، یه فصله

پس لحظه ای غفلت، جهالته. 

به خواست خودت شروع میکنم و از خودت میگم: غنچه ای گل با طراوت، همیاری با کفایت، دوستی با لطافت، مهربانی بی نهایت

لیدا

 

نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت 13:5 توسط دو ستاره| |
 

نمیگم سلام به مهر و مدرسه چون اصلا از روزهای اول مهر خوشم نمیاد، پس سلام به پاییـــــــــز ...

تابستون خیلی زود تموم شد، من که از بس سرم گرم بود متوجه نشدم چه طور گذشت، حتی گرمای اون رو درست و حسابی نفهمیدم چون اصلا پام رو از خونه بیرون نمیذاشتم؛ یعنی وقت و فرصت و گاهی هم حوصله اش رو نداشتم که بخوام برم بیرون تا هوای داغ من و توی بغل بگیره و از ابراز محبت زیادش داغ روی صورتم بمونه. به خاطر همین خیلی از روزهای تابستون رو تو خنکای فضای خونه و اتاق گذروندم .. تا چشم به هم زدم دیدم تیرماه تموم شد، تا سرم رو چرخوندم دیدم وای ماه رمضون نزدیکه، و تا اومدم بفهمم چی به چیه روز اول مهر بود. تابستون خوبی داشتم و خدا رو شکر میکنم و امیدوارم شش هفت ماه آتی هم خیلی زود بگذره و اصلا متوجه گذرش نشم (جالبه ها! فکر کنم تنها کسی باشم که همچین آرزویی داره) ... به هر حال هنوز ما بارون پاییزی 88 رو ندیدیم، هنوز شر و شر صدای آب رو نشنیدیم و هنوز بوی بارون رو حس نکردیم و حال و هوا تقریبا تابستونه، و در انتظار روزهای زیبای بارونی دست هامون زیر چونه به پنجره زل زدیم و منتظریم.

ایشالله که بارون زیبا بباره و ما رو هم  با طراوت و شاداب کنه .. به امید روزهایی خوب و خوش

 

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 11:17 توسط دو ستاره| |
 

لیدا جان ...

خدا را شکر که بهاری دیگر از زندگیت را در کنارم هستی و نفس میکشی ... چقدر زیباست زندگی وقتی که در خوشی ها زل زده به یکدیگر میخندیم و در ناخوشی هایش دست در دست هم یکدیگر را تنها نمیگذاریم ... چقدر گواراست آن حضوری که در کنارم داری و چه پر معناست آن بینشی که در دل می پرورانی.

 و اینک تویی که باید با سرمایه ی مهرت این کلام صادقانه را از من پذیرا باشی که هفتم شهریور بر تو مبارک باد. ثانیه ها روزها و سالها گذشته است و همچنان میگذرد اما معجزه ی خلقت این است که ما با گذر زمان از هم نمیگذریم.

و این شاخه های گل رز تقدیم مهربانی وجودت ... پاینده باشی و پیروز

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 7:15 توسط دو ستاره| |
 

دم دمای اخر بود و عموها داشتن میخوندن " خداحافظی سخته ولی چاره نداریم پس همه ی شما رو به خدا میسپاریم ..." با شنیدن این شعر همه ی خوشی ادم نابود میشد. دیدن اینکه عموها داشتن میرفتن نگرانم میکرد ... حالا دیگه عموها رفته بودن و سالن هم خلوت شده بود فقط من و لیدا و مامانم وسط سالن خالی مونده بودیم (میخواستن در رو ببندن و سالن رو برای سانس بعد اماده کنن) اون موقع حس غریبی داشتم کشش عجیبی من رو هل میداد تا برم اون جلو و پشت سن رو ببینم (ولی یه قدم که میرفتم جلو دو سه قدم برمیگشتم عقب) دلم نمیخواست سالن رو ترک کنم ولی بالاخره رفتیم بیرون. اونجا دو برابر سالن شلوغ بود (هم مردمی که توی سالن بودن هم اونایی که برای سانس بعد اومده بودن جمعیتشون خیلی بود) سوار ماشین شدیم و داشتیم برمیگشتیم خونه. حتی اون موقع به اندازه ی وقتی که چند روز از اجرا گذشت بهت زده نبودم (به قولی شاید تنم گرم بود) نمیدونم روزهای بعد رو با چه حال و هوایی سپری کردم فقط این یادمه که تماشا کردن فیلم اجرا اونم هر روز شاید دلگرمم میکرد ... روز اجرا سه شنبه ۲۷ فروردین بود و شاید طرفای بیستم اردیبهشت وبلاگ رو پیدا کردم. لحظه ی اولی که با وبلاگ رو به رو شدم فقط از اون همه عکس خوشکل ذوق کردم (چون خودم برنامه های قدیم عموها رو ندیده بودم دیدن بیوگرافی برنامه ها و چندتایی عکس از اونا خیلی خوشحالم کرد) یادمه اون روز لیدا خونه نبود و شب وقتی از دانشگاه برگشت همه چیز رو با اب و تاب براش تعریف کردم ... بذارید یه کم فکر کنم ... گمونم اولین کامنتی که توی وبلاگ گذاشتم نوشته بودم "شما به راهتون ادامه بدید ما پشتتون هستیم" (یه چیزی تو همین مایه ها بود) ... البته نا گفته نماند که فکر میکردم این وبلاگ مال کسی هست که حتما خیلی از عموها خبر داره .. کم کم با خوندن کامنت ها داشت باورم میشد که وبلاگ عموهاست ولی تا اون موقع که عمو گلی برای اولین بار به وبلاگ اومدن یقین نداشتم. یادش بخیر چه روزگار خوبی بود ...  هر روز صبح به یه امید تازه چشم باز میکردیم و طپش های قلبمون رو روی تک تک اون لحظه های خوب تنظیم کرده بودیم. نفس هامون با هر پست و کامنت گرم و گرمتر میشد. تک تک کلمه های هر جمله اون موقع ها طعم و مزه ی خاصی داشت. دلهامون با ارتباط ها صفا پیدا میکرد.  بالاخره روزها و ماه ها گذشت و ما با وبلاگ و عموها زندگی کردیم (قبلا هم عموها جزئی از برنامه ی زندگیمون بودن ولی با این اوضاع بیشتر حضورشون ملموس بود) ناگفته نماند که همین امروز ۲/۶/۸۸ که مدت ها از روز اول میگذره ارتباط ها تنگاتنگ تر و یه جورایی طعمش عوض شده ولی باز هم خوشمزگی خودش رو داره ... حالا عموها اعضای خانواده ما شدن و فیتیله بچه ی کوچکی از این خانواده که هم شیرین زبونه هم خوشکل و زبر و زرنگه. و امروز یکی از قشنگ ترین ارزوهامون اینه که تا عمر داریم صدای ضربان قلبش رو بشنویم و تک تک نفس هاش رو با خوشحالی بشماریم.

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 12:15 توسط دو ستاره| |

 

گفتم که .. خبری از فیتیله ای ها نبود. همه منتظر بودند و بچه ها طاقت نداشتن. دختری پشت سرما از مامانش سراغ اقای قناد رو میگرفت. مردم داشتن به هم میریختن و هر کسی از سر جاش بلند میشد و می امد ردیف های جلو رو چک میکرد تا بلکه یه جایی بهتر بشینه. بعضی بچه ها میرفتن اون جلو ها و از مسئولین دلیل این تاخیر رو میپرسیدن. اقایی روی سن اومد و از همه خواست که سر جاشون بشینن، که فیتیله ای ها بالاخره میان. بزرگتر ها حوصله شون سر رفته بود و بچه ها بی تابی میکردن. (من هم مرتب نگاه به ساعت میکردم و از این تاخیر طولانی راضی نبودم) پشت سن پرده زده بودن و یدفعه پرده کنار رفت و من از همون جایی که نشسته بودیم خیلی کوتاه عمو مسلمی و عمو گلی رو دیدم. تا اینکه یدفعه اقای نیکیار روی سن اومدن و ملودی "یکی داره در میزنه ..." رو زدن و خودشون شروع به خوندن شعر کردن. وسط اون همه جمعیت هیچ کس اقای نیکیار رو نمی شناخت و کسی اهمیت نمیدادن (ولی ما اقای نیکیار رو میشناختیم، احساس میکنم تا اون موقع یه بار توی خونه به خونه دیده بودمشون) من اقای نیکیار رو روی سن میدیدم ولی اصلا فکرش رو هم نمیکردم تا اینکه شعر به قسمتی رسید که ... یدفعه عمو مسلمی با شتاب روی صحنه دویدن پشت سرشون عمو گلی و در اخر هم عمو فروتن. (عموها همراه با شعر که باید اسم خودشون رو میخوندن به ترتیب با دو روی سن اومدن). مردم تا عموها رو دیدن همه با هم قیام کردند (همه ی مردم هول کرده بودن، اخه هیچ کس توقع نداشت بدون مقدمه و با این همه انرژی اونا رو روی  صحنه ببینه) به غیر از ردیف اول و دوم و سوم هیچ کس سر جاش ننشسته بود. جلو ما هم همه بلند شده بودن ... فقط یادمه اون لحظه ها از این کار مردم حسابی کلافه شده بودم و هیچ از رفتارشون خوشم نمیومد و دیدن این جو اعصابم رو خورد میکرد (ولی خب سن کوتاه بود و مردم هم بیشتر از ظرفیت سالن بودن) جالبه که خانمی جلو ما نشسته بود و دوتا بچه اش رو با ارنج میزد عقب و خودش از روی صندلی میرفت جلو تر مینشست و شروع میکرد به دست زدن!!! ... از رفتار هیچ کدوم از مردم خوشم نیومده بود و داشتم دیوونه میشدم. عمو مسلمی به مردم تذکر میدادن که سر جاشون بشینن، اما این مردم با این کارها داشتن فرهنگشون رو زیر سوال میبردن. این قدر عصبانی شده بودم که وسط همه ی مردم که ایستاده بودن؛ پشت به سن نشستم و گفتم با این اوضاع نمیخوام ... به هر حال بعد از کلی گفتن های عمو مسلمی مردم کمی اروم گرفتن، ولی فقط یه کم (یادم میاد عمو مسلمی گفتن اگر همه سر جاشون ننشینن ما میریم و برنامه اجرا نمیکنیم) واقعا اون جو و شلوغی تمرکز خوب اجرا کردن رو از عموها میگرفت ... صدای تاپ تاپ اهنگ ها عظمت خاصی به فضای سالن میداد. شعر سلام، یا علی، مادر، هر کدوم به نوعی برای من دوست داشتنی بود. مخصوصا برای شعر امام رضا دیگه همه تقریبا ساکت بودن و سالن اون همهمه ی قبل رو نداشت و یه جورایی همه از این شعر متاثر شده بودن (عمو فروتن موقع خوندن این شعر همه اش دستشون رو بالا گرفته بودن و زیر لب دعا میکردن) موقع خوندن این شعر احساس کردم یه حس خاص از اون بالا بالا ها روی سر همه ریخته و همه ی نفس ها رو توی سینه حبس کرده بود. اینجاها رو دیگه یادم نیست چه حال و هوایی داشتم، فقط احساس میکردم همه چیز جدیده و غیر منتظره ... بعد از مسابقه برای پدر و مادرها و نمایش چراغ راهنما دیگه دم دمای اخر بود که ...

ادامه دارد ...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 9:39 توسط دو ستاره| |
 

هوای گرگ و میش صبح روز سه شنبه بود و من راهی مدرسه شدم (ساعت چهار یا چهار و نیم اجرا بود) من اون روز مال خودم نبودم. مال کلاس درس و مدرسه هم نبودم. یه حس اشنا توی وجودم جوونه زده بود. انگار این اولین کلمه از اون فال حافظ بود که داشت تعبیر میشد. یادم میاد زنگ اخر اقتصاد داشتیم. دیگه واقعا حوصله ی نشستن روی اون صندلی بی احساس و سفت و چوبی رو نداشتم. دیگه ساعت های اخر بود و ثانیه به ثانیه به لحظه ی موعود نزدیک تر میشدم. وسط اون گیر و ویر دبیرمون بعد از زنگ یک دقیقه همه رو توی کلاس نگه داشت تا مثلا به قول خودش یک دقیقه ی حروم شده ی کلاسش رو جبران کنه (همیشه عادتش بود) اون موقع من حتی به خودم هم فکر نمیکردم و فقط میخواستم سریع خودم رو برسونم خونه. همه ی دو ساعت کلاس یه طرف این یک دقیقه ی اضافی هم یه طرف (خدا میدونه اون یک دقیقه اندازه ی همه ی دو ساعت طول کشید) ... بعد از اون نمیدونم چه جوری خودم رو به خونه رسوندم (اتفاقا لیدا هم برای ساعت اجرا کلاس داشت) تا رسیدم خونه به گوشیش زنگ زدم ولی اون قطع کرد. دوباره زنگ زدم ولی بازم قطع کرد بار سوم که زنگ زدم گوشی رو برداشت ولی حرف نزد (از صداهایی که میومد فهمیدم سر کلاسه) باید صبر میکردم تا بابا بیان بعدش لیدا رو سر راه سوار کنیم و با هم بریم . بالاخره بابا اومدن و با مامان رفتیم (لیدا هم مجبور شده بود قید کلاس اخریش رو بزنه) خیلی اضطراب داشتم (نمیدونم چرا. همین الان هم موقع دیدن تک تک برنامه ها اضطراب دارم) نزدیکای محل اجرا که میرسیدیم ماشین هایی از کنار دستمون سبقت میگرفتن و بچه هایی همراهشون بودن (و به هم میگفتیم حالا ما چکار کنیم که بچه همراهمون نیست!!) دیگه جلو در محل اجرا بودیم و بچه ها دست در دست خانوادهاشون وارد محوطه میشدن (شاید اون موقع که داشتیم میرفتیم اونم بدون هیچ بچه ای خجالت کشیدم) قدم های اخر بود ... توی اون لحظه ها به هیچ چیزی فکر نمیکردم ... نمیدونم اون موقع طپش قلب داشتم یا نه ... ولی جمعیت به اون عظیمی رو که میدیدم بیشتر هول میکردم ... تنها صدایی که به گوشم میرسید صدای قوی موزیکی بود که از توی سالن میومد (داشتن بلندگو ها رو امتحان و چک میکردن) بالاخره از بین اون همه جمعیت من و لیدا با نشون دادن بلیط مون وارد سالن شدیم. خیلی ها هنوز تو سالن نیومده بودن و فقط تا ردیف سوم چهارم صندلی ها پر شده بود. ما هم رفتیم و همون جلو ها نشستیم (لیدا ناهار نخورده بود و حسابی هم خسته بود) پشتم رو به صندلی تکه زدم و دور و برم رو نگاه کردم ... دیگه اضطراب نداشتم ... همین جور که اطرافم رو نگاه میکردم یدفعه مامان رو دیدم (مامان قرار نبود بیاد ولی از همون جا بلیط تهیه کرده بود) با دیدنش خیلی خوشحال شدم واحساس کردم پشتم گرم شد. ساعت از چهار و نیم گذشته بود و سالن دیگه پر شده بود ولی خبری از فیتیله ای ها نبود تا اینکه ...

ادامه دارد ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 10:56 توسط دو ستاره| |
 

گفتم که ... اخرای اسفند ماه بود (طبق معمول کلاس و مدرسه روی آب) و بین اون شلوغ پلوغی ها یه کتاب حافظ توی دست بچه ها میگشت (منم که حسابی حافظ دوست!!) کتاب حافظ به دست من رسید  نیت کردم و صفحه ای برام باز شد (حیف که یادم نیست کدوم شعر بود) ولی دقیقا حافظ همون روز وعده ی این روزها رو داد. دقیقا یادمه وقتی که با دوستم تعبیرش رو میخوندیم دوتایی دهنمون از تعجب باز مونده بود ... بله! (نمیدونم چرا الان که دارم تعریفش میکنم یدفعه یه حالی شدم). خب بالاخره عید شد و من از خونه به خونه میدونستم که عموها ایران نیستن (راستش اصلا فیتیله ی تولیدی به دلم ننشست) هر روز صبح عین فنر پا میشدم و برنامه رو میدیدم (ولی اصلا از اینکه هفت نفر شده بودن خوشم نمیومد و این برام خیلی خسته کننده بود) ... روزهای عید هم یکی بعد از دیگری گذشت و گذشت تا اینکه یه روز یک شنبه برای خرید چیزی خانواده دنبالم اومدن تا من رو از مدرسه همراه خودشون ببرن (در صورتی که من باید توی مدرسه میموندم) سرتون رو درد نیارم بعد از اینکه کلی خیابون ها رو گشتیم دیگه حسابی اخر شب شده بود درست نمیدونم شاید حول و حوش ۱۰ شب بود و دیگه میخواستیم بریم خونه و از پیاده رو داشتیم عبور میکردیم که اقایی یکی از اون کاغذهای تبلیغ توی دستش رو جلو ما گرفت  ولی ما خیلی بی تفاوت داشتیم از کنارش رد میشدیم اما اقاهه همین جور حرف میزد و توضیح میداد ولی اصلا نمیشنیدم چی میگه (یه جورایی انگار قصد داشت حتما یکی از اون کاغذها رو به ما بده) منم برای اینکه دیگه توضیح نده و اسمون به ریسمون نبافه و راضی بشه کاغذ رو از دستش کشیدم بیرون. (در طول همه ی این خاطره ها و گوشه به گوشه ی اتفاق ها، میبینم با وجود اینکه از کنار دونه به دونه اش بی تفاوت میگذشتیم ولی تقدیر چیز دیگه ای رو میخواست و اخر هم کار خودش رو کرد، دست مریزاد به این تقدیر) خیلی بی منظور به صفحه ی کاغذ نگاه کردم که یدفعه عکس عموها رو دیدم (درست یادم نیست همون لحظه ی اول چه حسی داشتم ولی خیلی تعجب کردم و ذوق زده شدم) بی مقدمه از بقیه خواستم که همین الان بریم و بلیط تهیه کنیم اخه اجرا برای سه شنبه بود یعنی پس فردای اون روز. چون یکی از باجه های فروش بلیط همون نزدیکی ها بود موفق شدیم همون شب بلیط بگیریم ... اون شب توی اون خیابون ها که دیگه داشت مثل مغازه ها تعطیل میشد حس غریبی داشتم (پر از شوق بودم و دلهره) نمیدونم وقتی که توی ماشین نشستیم و داشتیم میرفتیم خونه به چه چیزایی فکر کردم ولی من دیگه اون ادم چند ساعت پیش نبودم. پر بودم از حسی جدید که تا حالا تجربه اش نکرده بودم و خیلی برام غریبه بود. شاید همین حس بود که بهم دلهره میداد. تنها چیزی که اون لحظه میخواستم گذر فردا و رسیدن به وقت موعود بود ... سرم پربود از قیل و قال و نمیدونم اون شب رو چطور خوابیدم. بالاخره فردای اون روز گذشت و خورشید سه شنبه طلوع کرد.

ادامه دارد ...

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 9:35 توسط دو ستاره| |
 

تا اونجایی رو تعریف کردم که حالا برنامه ی خونه به خونه رو میدیدم ...

صدای ریتم و موزیک برنامه توی سلول های بدنم جا باز میکرد. به این عقیده رسیده بودم که برنامه ی قشنگیه. درست یادم نیست ولی فکر کنم ... آره درسته نزدیکای ظهر بود (همون حول و حوش یازده و ربع) تلویزیون برای خودش روشن بود تا اینکه یدفعه برنامه ی خونه به خونه شروع شد (فقط برنامه ی شب ها رو نگاه میکردیم و خبر از صبح هاش نداشتیم) لیدا گفت احتمالا تکرار برنامه ی دیشبه (ولی نبود) با شوق و ذوق منتظر بودیم تا تیتراژ تموم بشه و بفهمیم برنامه تکراره یا نه ... برنامه تکرار نبود و ما تازه دستگیرمون شد صبح ها هم برنامه دارن (خیلی خوشحال شدیم) ... چند هفته ای رو هم اینجوری سپری کردیم تا اینکه یه روز جمعه با فیتیله برخوردیم (تا اون موقع فیتیله رو نمیدیدیم) راستش اول جا خوردیم ... برنامه شکل و شمایل خونه به خونه رو نداشت و همه اش گله میکردیم که چرا فقط اجرا میکنن و میرن انگار برنامه مال خودشون نیست و چراهایی از این جنس ... عقیده داشتیم خونه به خونه به خاطر فرمتش جذاب تره. کم کم فیتیله هم توی دلمون جا باز کرد و هر دفعه که میدیدیم بیشتر وابسته اش میشدیم. من سه روز اول هفته رو باید ظهر از خونه میرفتم بیرون. درست یادمه دوازده و ربع که عموها دستشون رو برای خداحافظی تکون میدادن کفشم رو پا میکردم و از در میرفتم بیرون ( اما دوازده و بیست دقیقه باید میرفتیم کلاس)... یادش بخیر! از در خونه تا ایستگاه اتوبوس رو میدویدم (وای اگر اتوبوس هم دیر میومد) و توی اتوبوس هم همیشه ۱۹ بسم الله میگفتم ... ولی نمیدونم چه معجزه ای بود توی اون یک سال هیچ وقتش دیر نرسیدم (نمیدونم چه جوری) حتی یه روز هم نشد که بعد از دبیر برم سر کلاس ... البته چند باری هم شد که خیلی دیر رسیدم ولی باورتون نمیشه یا دبیر هنوز نیومده بود یا هنوز سر کلاس نرفته بود (البته کادر دفتر هم چون من و سابقه ام رو میشناختن هیچ وقت ایرادی نگرفتن). تا پام رو توی کلاس میذاشتم و مینشستم روی صندلی برنامه ی اون روز رو برای دوستم تعریف میکردم (اونم ای گاهی استقبال میکرد). روزها گذشت و توی دی ماه و امتحانات ترم بود از اون طرف به خاطر کریسمس عموها هر روز خونه به خونه داشتن (وای بر من) خدای من چه روزهایی بود! حتی یه برنامه رو هم از دست ندادم ... امتحان تاریخ داشتم (اونم تاریخ به اون کلفتی) که افتاده بود دقیقا وسط جمعه و شنبه و یک شنبه (چه شود!) ولی نمره ام خوب شد. حالا دیگه نزدیک عید بود و ...

و این قصه ادامه دارد ...

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 14:26 توسط دو ستاره| |
 

سلام ... لبتون خندون با فیتیله

چند روز پیش توی وبلاگ یکی از بچه ها خاطره اش رو از اینکه چه جوری فیتیله رو دیده و چی شده رو تعریف کرده بود ... راستش یاد خودم افتادم و گفتم خالی از لطف نیست تعریفش کنم. البته خیلی وقتیه دست به قلم نشدم تا خاطره هام رو بنویسم و خاطره ی خوبی از نوشتن توی دفتر ندارم چون یکی از دفترچه هام رو توی یه ارتباط از دست دادم و الان کلی دلتنگشم. و این وبلاگ جای خوبیه برای نوشتن .. به هر حال مینویسم.

بی مقدمه میبرمتون به چهار سال پیش. پشت نمیکت دوم ردیف وسط من نشستم. بغل دستم دختری نشسته که داره با نمیکت جلویی ها درباره ی برنامه ی کودک حرف میزنه. چپ چپ نگاهش میکنم و میگم شما ها هنوز بزرگ نشدین؟! زشته! انگار دو ساله ها برنامه کودک نگاه میکنید!. همکلاسیم حرف خاصی نمیزنه و طرفداری هم نمیکنه. ولی من همچنان در طول روزهای متمادی تا میاد از اون برنامه حرف بزنه بهش میگم اخه برنامه ی کودک چیه که نگاه میکنید؟؟ هنوز بزرگ نشدین؟ (و من اصلا با هم سن و سال های خودمم دوست نمیشدم چه برسه به اینکه برنامه ی کودک نگاه کنم و خوشم بیاد). دختره از فردی به اسم عمو گلی حرف میزنه (انگار خیلی دوستش داره) حالا بعد از اینکه کلی از عمو گلی تعریف میکنه ازش میپرسم حالا کدومشون هست؟؟ همون قد بلنده؟؟ دختره کلی ادرس رو ادرس میده اما من هنوز متوجه نشدم عمو گلی کدومشونه (برای اینکه خودم رو راضی کنم پیش خودم تصور کردم همون قد بلنده است که من دیدمش) ... سرتون رو درد نیارم روزها گذشت تا اینکه اون سال تحصیلی به پایان رسید. الان تابستونه و من و خواهرم توی خونه تنها. حوصله ام سر رفته میرم سراغ تلویزیون (انگار جمعه است) شبکه ی دو ظاهرا فیتیله داره و به خواهرم میگم این همون برنامه ای هست که اون دختره دوست داره و با بی اعتنایی تمام تلویزیون رو خاموش میکنم (اصلا از برنامه ی کودک خوشم نمیومد) و دو سال میگذره ... الان دوباره تابستونه و اواسط مرداد. توی خنکای فضای خونه من از جام جم برنامه ی من خوبم تو خوبی رو تماشا میکنم (خیلی خوشم میومد و پیگیرش بودم). از قضا بعد از اون برنامه خونه به خونه میذاره (هنوز چندان خوشم نمیومد) یدفعه اش خواهرم میگه بذار این برنامه رو ببینیم به نظر جالب میاد (لیدا پیگیر تر از منه) تا اینکه اوایل مهر ماه هست و من خوبم تو خوبی تموم شده (از این به بعد من پیگیرتر) و ...

حالا که اون روز ها رو از نظر میگذرونم پیش خودم میگم امان از دست این تقدیر. و من اون روز نمیدونستم که چند سال بعد فیتیله دغدغه ی منه ...

 بقیه اش رو توی پست های بعد براتون تعریف میکنم

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 15:53 توسط دو ستاره| |

 

روزی پسر بچه ای در خیابون سکه ای 10 تومانی پیدا کرد او از پیدا کردن این پول آن هم بدون هیچ زحمتی خیلی ذوق زده شده بود این تجربه باعث شد که بقیه ی روزها هم با چشمهای باز سرش را به سمت پایین بگیرد (به دنبال گنج!!) او در مدت زندگیش 296 سکه 10 تومانی 16 سکه ی 25 تومانی 12 اسکناس 500 تومانی و یه اسکناس مچاله شده ی هزار تومانی را پیدا کرد، یعنی در مجموع 5 هزار و 360 تومان ...، در برابر به دست اوردن این 5 هزار و 360 تومان او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید، درخشش 157 رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد. او هیچگاه حرکت ابرهای سفید بر فراز اسمان در حالی که از شکلی به شکل یگر درمی امدند ندید، پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد ...، ایا شده راحتی کاری و عادت به ان کار موجب شود چشم خود را بر استعدادها، توانمندیها و نبوغ خود ببندید؟؟ و عمری به خیال اینکه به دنبال راحتی هستید ارزش های بالاتری را از دست دهید؟؟ ... ناگهان وقت رفتن سر میرسد و ما چرتکه می اندازیم و میبینیم جمع همه عمرمان چند کیلو طلا شده است، همان چیزی که می اندیشیدیم برای ما اسایش و احترام و ارزش می اورد. ارزش هر کس برابر با ارزوهایش است ... ارزش هر کس مساوی ان چیزی است که برایش تلاش میکند ... ارزش هر کس به اندازه ان چیزی است که از دست دادنش غمگینش و به دست اوردنش شادش میکند.

راستی بهای شما چیست؟؟

بیاییم در زندگی خود که ثانیه های ان را به سرعت از دست میدهیم خود را ارزان نفروشیم، شما چند ثانیه را از دست داده اید؟؟ چند دقیقه؟؟ چند ساعت؟؟ چند ماه؟؟ چند سال؟؟ ... حسابی بکنید و ببینید در برابر ان چه چیزی به دست اوردید؟؟

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 9:50 توسط دو ستاره| |

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ